اگه در انتقاد دولت بگی: این احمدی نژاد عقده سفر با سرعت نور ... در این مملکت با این مدیریت اگلوش که من اکابر تو پنچ کشور نام ببر که این مدیریت را خواسته باشند(مناظره کروبی با احمدی نژاد)مادر.... با این یارانه هاش ..... ملتو..... با این فا میل بازی .... 3000 میلیارد.... ملاخور .... بیت المل....پشت سرت می گن مادر... ادم فروش پدر... نون خور احمدی نژاده این جوری حرف می زنه
اما اگه بگی این برادر عزیز آقای دکتر!محمود آبروی هر چی بسیجی رو برده با این وزیر اقتصاد و معاون هدفمندیش که لیبرالند و عوض ترویج فرهنگ کار واشتغال تو سال جهاد اقتصادی نرخ نزول خوری اسلامی(بانکداری) را با تورم بالا برد تا ملت شریف وشهیدپرور را نزول خور بانک کند و تلویزیون هم با افتخار تو اخبار بگه با این تصمیم خوبه دولت خدمت گذار ضد امپریالیسم بازار ارز فروکش کرد و دلال ها هجوم بردن به بورس برای خرید سهام گروه بانکی می گن اهل فتنه و خود فروخته ونوکر اسراییل و امپرالیسم تازه اگه کارت بسیج هم داشته باشی که وا ویلا جاسوسی و در بسیج برای بد نامی این نهاد مقدس نفوذ کرده ای(من عمرا بسیجی نیستما)
کم کم دارم فکر میکنم اسم صدا وسیمای وجمهوری اسلامی را به صدا و سیمای بانکهای نزول خوار جهان اسلام و برای تنوع چیپس وپفک و پوشک بچه و بزرگ سال! تغییر داد اخه بوجشونو از دولت خدمت گذار و پول نفت مردم نمیگیرن که !از این بانک های نزول 24% و چیپس واردکننده گان محترم از چین به اسم کالای وطنی با استاندارد ایران!می کنن . اگه چهار تا کارگر وطنی را مشغول می کردن دلم نمیسوخت
فاجعه آن جاست که نسلی که الان خوردسالاند فکر میکنن هرچه تلوزیون پخش می کند وحی منزل است مگر می شود بهشان حالی کرد که این هم می تواند غلط داشته باشد تازه با پررویی در جوابت می گویند اگر این بد است پس ماهواره خوب است و میشن طرف دار آن
چه کنم که سیستم از بالا ها خراب است وسید علی هرچه داد می کند صدایش به هیچ جا نمیرسد ودولت خدمت گذار به ... هم حساب نمی کند باز اهل فتنه و دولتشون گرم که صوری هم بود جلسه مبارزه با مفاسد بر پا می کردن
القصه و الغصه از بالا کار خراب است و هر کس در این سیستم درست کار کند محکوم به شکست است و باید در این جمهوری اسلامی به جای تولید واشتغال زایی رابطه داشته باشی و از کشور دوست وبرادر!چین کمونیست _که روزی کافر حساب می شدند و خودشان واجناسشان نجس_به اسم ایرانی وارد کنی و در تلویزیون تبلیغ منی و اگه خنک باشی یا حق حساب ندی 3000 تای از گروهت رو کنن و ملتو سر گرم کنن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 5:35  توسط منوچهر ابراهیمی
|
خدا بیامرزدش
چند روز پیش میلی آمد به مناسبت پایان سال میلادی مشاهیر مرحوم این سال را لیست کرده بود
در آن از کاپیتان اسبق فوتبال برزیل بود تا تروریستی مثل بن لادن و سر هنگی خود کامه به اسم معمر اما
نه از ناصر خان محبوب خبری بود و نه از بقیه ی هموطنان که می بایست در این فهرست قرار گیرند
و تکرار این دل سوختن من با پخش چند باره اش در تلویزیون با تیتیر جالب مشاهیر ایران و جهان که هیچ ایرانی در آن نبود
چقدر حالم به هم می خورد از تکرار کپی پیس ها در و بلاگ های با عنوان متفاوت و محتوای تکراری
مثل چند روز پیش که برای سرچ مطلبی درسی در گاگول چرخیدم و در اولین وبلاگ به مطلب مهمی بر خوردم طالب شدم بیشتر بدانم اما
۵۱ وبلاگ و وبسایت بعدی فهرست پیشنهاد گاگول دقیقا همان بود بدون یک تغییر کوچک
جالبه!هرچی در سال ۲۰۱۲ نوشتم در مورد حقیقتی انکار شده یعنی مرگ بود جالبه تقارن پایان جهان به عقیده ی عده ای و نوشتار من



+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:21  توسط منوچهر ابراهیمی
|
متنفرم از اینکه خبر بد بدم یا بخوام برای غم کسی همدردی کنم
اما میگن وقتی پدر کسی میره کمر شخص میشکنه
هم کلاسی عزیز سرکار خانم زرگر اصفهانی
هر چند که از گفتن جمله ی ما را در غم خود شریک متنفرم و دوست داشتم بگم در شادی تان شریک اما گلچین روزگار قیم آن که بیش احتیاج به راست قامتی داره رو می گیره باشد تا شما
قیم و تکیه گاه خانوادهتان باشید در کمر شکستگی بدون قیم بودن را
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:18  توسط منوچهر ابراهیمی
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 5:7  توسط منوچهر ابراهیمی
|
خلاصه کنم
اردوی میوه گرمسیری دزفول با کلی هیجانات برای سر به سر گذاشتن با دخترای کلاس
اول یک چیز را مشخص کنم من با کسی شوخی می کنم که از ته اعماق دلم دوسش دارم
القصهُ ما شب ریسیدیم دزفول و در خوابگاه مستقر شدیم اما خوابمان نمی برد به جان شما! رفتیم به اتفاق دوستان به محوطه بیرونی خوابگاه به وقت گذرانی.ناگهان صدایی نهیب زدمارا! صدای یک غورباقه با چشمانی شهلا! باکمی زحمت دوستان غورباقه در دام ما گرفتار آمد.به اندرونی رفته و جمیعا تفکر کردیم در باب آنکه فردا آن غورباقه محجوب مهمان کدام بانو خواهد بود تا مسرت ما را فرآهم آورد؟
تا طلوع سپیده طول کشید آن تفکر عرفانی ما!اما با طلوع روشن خورشید در دل جهل شب ما نیز به اجماع رسیدیم که سوژهی خنده ی دوستان خانم(ر)باشد .
بعد از صرف صبحانه و در راه باغ پرتقالُ در فرصتی مناسب غورباقه را در کیف محترمه ایشان قرار داده وبه باغ رفتیم .در بر گشت از باغ ُهر چه منتظر جیغ صورتی آن بانو بودیم .خبری نشد که نشد.
دو احتمال می رود:۱.ایشان اصلا از غورباقه ترسی ندارند و مثال ما از آن موجود زیبا خوششان آمده است!(چه تفاهمی)چه سخته! شب تا به سحر نخوسبی و نقشه بکشی بعدا ضایع شوی!
اما عمرا داداشت ضایع شود!!!!پس می رویم سراغ احتمال شماره۲:در کیف خانم باز مانده وآن محجوب عزیز دل از قفس چرمی گریخته است!(اگه خدا نخواهد نمی شه آن چه انتظار می کشی)دختر خوب !!!!!وقتی جایی می روی در کیفت را محکم ببند !خودت به درک !دیگران ضایع نشوند!
نکته شماره۱:من مانده ام هنوز در اینکه چشمان غورباقه شهلا تر بود یا چشمان زیبای خانم(ر)!!!!!
نکته شماره۲:در جشن فارغ التحصیلی نتوانستم خوب خاطره تعریف کنم !چون:تا به اسم خانم(ر)رسیدم سر بلند کردم دیدم خودش و مهمانانش در چشمان بنده خیره شده اند!(اگه خودت خراب شوی به تا دختر مردم را جلوی خانواده اش خراب کنی!فردین بازی دیگه!)
برق آن چشمان شهلا مرا گرفته و در بخش سوختگی !قلب ما بستری است!گر ز سرنوشت صاحب آن چشمان(غورباقه)اطلاع دارید ما را در جریان قرار داده ومرهمی باشید بر دل بی تاب و بی قرارمان!
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:39  توسط منوچهر ابراهیمی
|
اقا چه کرمیه!مکه نمیشه بجای اینکه بگین مرغ همسایه غازه!نمیگین غاز خومون طاولمون(ترکیبی از بوقلمون و طاووس)استند <دختر به چه خوبی >امار همه چیشو هم داری .!همهی کثافت کاریها و دوس ژسرا و...وژارتی هاواقوام !تازه با اینکه پیش زمینه بدی از دختر شهر همسایه نداری وعشق فروزان تر!!!!کی می خواهد پول بنزینشو بده ! تازه گر خواستگاری دو جلسه و ناز کشیدن وچک وچونه بر سر مهریه و سیر بها(مدل جدیده -بجای شیر به دخترشون از همون اول سیر می دهند تا داماد اینده را نوازش کند-)تمام شد ده جلسه تازه اول بد بختی !!!!!بگو چرا!نه آخه بگو چرا؟بتوچهه بجه !)همان بچه خودمان است که دهانش بوی شیر -ببخشید-سیر میدهد(برای بله برون باید دختر دایی ودختر عمو ودختر عمه ودختر خاله را با اتوبوس یا هواپیما -بنیه مالی داماد تعیین می کند-بدعوتی به مجلس بله برون اخه ممکنه ناراحت شوند و عروسیت را تحریم کنند -بزرگان فامیل جای خود-تازه اگه پدر زن بد بخت-خوشبخت از غالب کردن ترش دانه اش به شما-خانه اش آپارتمانی بیش نباشد تصور کنید منفجر شدن خانه را خودتان !
از بقیه مراسام محتراماته که تا عروسی هست و همین قصه -غصه داماد-تکرار می شود کذشتیمولی پولش نگذشت(هر که خر خواهد جور قبرس کشد-ورزژن جدید هرکه تاووس نه طاووس خواهد جور هندوستان کشید-)تاریخ عروسی تعیین کردن خود بس مشگلیست عظیم که فلان فامیل غروس در سفر خارج نباشد و فالان عموی بابا بزرگ داماد در سوگ عویش ننشسته باشد-پیر مرد جوان مرگ شد همش دوصد و بیست سال داشت و گر ان موتور سوار کاهل با تک چرخ له هش نمی کرد دویست سال دیگر هم زورش به ائزراعییییییییل می چربید-خلاصه شب عروسی با خیر و خوشی تمام می شود و فامیل داماد به خانه شان می روند و داماد در پوست خود نمی گنجد به سبب وصال یار که ناگه به ان شازده با اسب س۱ید خبر می دهند باید بیلیت بوئینگ ۷۳۷ فامیل جدید به مقصد شهر خودشان را کنسل مکرده تا برای مراسم پاتختی نخواهد دوباره هزینه دهدبد بخت.-چشمش کور به جنابش گفته بودم که در سفر عاشق نشود مگر دختری یتیم بازمانده از لزلزه-اخر این فامیل مفت خور باید مقداری از انچه بلعیدن را به رسم پیش کش بالا بیاورند.اما کجا جایشان دهد این لشکر سلیمان بسان کثرت را؟
الغصه یا به تعبیری القصه خودتان زحمت بقیه غصه را بکشید
شاید گر حوصله ماند در اینده ادامه اش را تعریفیدیم
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 16:56  توسط منوچهر ابراهیمی
|
بهزوتیمطلبجدیتمینکارمن


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 5:36  توسط منوچهر ابراهیمی
|
با سلام خدمت تمامی مخاطبان عزیز .در جواب دوستی که گفته بود فکر کنم ادمشدی باید بگم بنده منوچهر ابراهیمی هستم نه ادم!اما ادم انسان خوبی بود انسان! و شاید از من هم به عنوان انسان به نیکی یاد شود ولی ادم هرگز ! تفاوت است بین این که خودت را بشناسی و جایگاهت را بفهمی و این که بخواهی بر جایگاه بزرگان عالم انسانیت ُادم !تکه بزنی .به هر صورت برای جوابیه به نظرات شما عزیزان که با اظهار لطفتان به بنده روحیه ی ادامه دادن می دهید اما تا یک جایی ازادی حس می کردم و هر چه دلم می خواست انجام می دادم و حاصلش شد خود کشی و دیگر ازاری اما یک وقتی به خودم امدم و دیدم صاحب دارم و ازاد نیستم و تصمیم گرفتم بندگی کنم این صاحبم را به خوبی پس شاید دیگر خاطرات ازادیم را ننویسم و
چقدر زیباست احساس شیرینی و حلاوت بند اسارت بندگی!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 12:59  توسط منوچهر ابراهیمی
|
ابتدا از محضر خودم معذرت می خواهم که در پست قبلی از عفت کلام خارج شدم اما این حرف دل خیلی از پسر ها ُحداقل پسر های باغبانی۸۶ که مطمئنم ۹۹ درصدشان موافق هستند اون یک درصد هم از بابت خودم گفتم که ممکنه مثل همیشه با بقیه یه فرقایی کنم اما من هم موافقم به هر حال ان پست را حذف کردم
اما در مورد ترم جاری ترم ششم در این ترم می خواهم باز هم غیر منتظره رفتار کنم و همه را غافل گیر کنم پس بنابر این می خواهم مثل ادم رفتار کنم و امروز به هر کسی که دیدم سلام دادم البته قبلا هم این کار را انجام می دادم فقط به دخترای کلاس سلام نمی دادم که امسال این کار هم انجام می دهم و دیگر خاطرات جذابی نمی نویسم خدا حافظ
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 19:25  توسط منوچهر ابراهیمی
|
طبق قولی که به بعضی دوستان دادم در سال جدید کامیاب باشید کل دوستان اگه بازم با این قالب مشکل داشتید اطلاع دهید سال کلا خوش بگذره!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 0:44  توسط منوچهر ابراهیمی
|
این اخرینمطلب در سال ۸۸ است می خواهم سال نو را با تغییر در نگرش و رفتار اغاز کنم
میخواهم به همه سلام کنم اما قول نمیدم
میخواهم با همه مهربون باشم و هیچ کرمی نریزم تمام سعیم را میکنم اما قول نمی دم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه سال جدید ُسال ۸۹ ُدویستومین سالگرد تاسیس مصر جدید ُشهرنوُ شهر قشنگمان اراک بر تمامی ایرانیان مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 11:34  توسط منوچهر ابراهیمی
|
از انجایی که مثل خوره منو میخورد حس انتقام منتظر یه لحظه بودم که در ترم پنجم همین جوری به کنفراس های خانواده ی فولاد زره گیر دادم البته خاله ی فولاد در رفت چون اون روز من غایب بودم به هر حال سر هر کدوم با یک جمله کرم خومو می ریختم و چنان تمرکزشان را به هم می ریختم که کنفرانس تحت تاثیر من قرار می گرفت اما سر کنفرانس ننه بزرگ واقعا برام سوال پیش امده بود و می خواستم به جوابم برسم هر طور شده بنابر این بعد از کنفرانس ازش خواهش کردم فرداش منبع تحقیقشو برام بیاره تا بتونم به جوابم برسم ولی فرداش اصلا دانشگاه نرفتم خلاصه هفته بعد دختررو دیدم خواستم اذیتش کنم بهش گفتم سفارشی ما چی شد و اصلا انتظار نداشتم همراش باشه و می خواستم اذیتش کنم اما همون موقع تحویل داد و من شوکه شدم ولال و نتونستم تشکر کنم خلاصه یه دو سه هفته ای دستم بود تا یک چهارشنبه طلایی تاریخی نه تاریخی طلایی اصلا یه چهارشنبه خاص تصمیم گرفتم جزوه رو تحویل صاحبش بدم مثل یک جنتلمن یک شاخه گل روز ابی براش خریدم اخه از شخصیت دختره خیلی خوشم میاد (ارواح ... اگه راست بگی منوچهر) خلاصه با تمام احساس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!شاخه گل گرفتم و با چه سختی جاساز کردم که بچه ها نبینن خلاصه از شانس من همراه عمه باهم بودند که بنده خفتش نمودم و با تمام احترام وتشکرات اضافه جزورو تحویل دادمو یواشکی عمه را زیر نظر داشتم و یکهو گلو دراوردم و تقدیم کردم به باجنبه ترین دختر کلاس (اخه مثل بعضیها بی جنبه نیست که اگه ازش خواستگاری کنی جدی بگیره !!!!!)ایشان هم با احترام گلو از دستم گرفت و گفت نمی تونه قبول کنه و اونو رو شوفاژ گذاشت و از انجایی که من ان شاخه گل با احساس را !!!!!! به نیت ایشان خریده بودم بچه ها کسی به گل دست نزد و اقای ایمان خان (نیمچه دکارشناس گروه)گلرو برد تو اتاقش و گله هم اتاقشو به گجند کشید
خلاصه برو بچ از جمله شیطان بزرگ درک نکردند که بنده برای چه این کارو کردم مرا مذمت مینمودند اما یکی از بچه ها درکید و اون روز تا شب میخندیدیم به قیافه ی عمه خانم موقع تحویل گل اخه داشت می ترکید از حسودی اما به روی خودش نمیاورد کلا خیلی حال داد اما نمی دانم این قضیه چه ربطی به درس اصول اصلاح داشت که من افتادم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 11:52  توسط منوچهر ابراهیمی
|
در قسمت قبل گفتم افتادن در زندگی همانا!نوروز ۸۸بد ترین لحظات عمرم بود در این موقع بود که منوچهر ابراهیمی ان ادم شاد و سرزنده که همه را می خنداند رسیده بود ته خط چه سال تحویل بدی اولین بار خانواده دور هم نبودند داداش که رفته بود تونس من هم که کنج تختم زندگی برام متوقف شده بود .دو دقیقه بعد از سال تحویل اولین اقدام برای پایان دادن به زندگی بن بست خورده اما سخت تر از لحظاتی تصمیم به خود کشی میگیری ان است که عمل خودکشی با شکست مواجه شود وتو باید جوابگوی کسانی باشی که با تعجب سوال می کنند که تو مشکلی نداری(از لحاظ مالی ُاجتماعیُِ و روحیه ی خود شخص)سخت ترین لحظات عمر است که مرا به مرز جنون کشید حتی تلاش های اطرافیان جاب نداد و من هر لحظه که می گذشت بر عملی کردن تصمیم خود کشی مصمم تر می شدم هر چند در تعطیلات نوروز دوباربا شکست مواجه شدم اما همچنان مصمم بودم که این کار را عملی سازم بعد از تعطیلات با دوستان خوبم که تصمیمم را گفتم قرار شد کمکم کنند تا روحیه ی خوبم را بدست اورم و صحبت های زیادی با من شد اما این سخن شیطان بزرگ خیلی در من تاثییر گذاشت :هر کسی نقاط ضعفی دارد اگر امکانش هست با ان ها می جنگد و گرنه با انها کنار می اید . و از خودش گفت از دیگران گفت و به ظاهر مرا ارام کرد ولی من همچنان مصمم بودم اخه عمرا منوچهر ابراهیمی تصمیمی بگیرد و عملی نسازد . فقط یک مسعله ای می ماند اون دختره . حرکاتش راه رفتنش حرف زدنش مرا ازار می داد به حساب خودم با همه تصفیه کردم الا او . انگار نه مسلما تاثیر پر رنگی براش بودم اخه همه که از ادم خواستگاری نمی کنند. ادم!!!!!! بگذریم تصمیم گرفتم بهش بگم که کل جریان خواستگاری من سر کاری بوده است و برای خنده و بعضی مسائل دیگر و یک معذرت خواهی درست و درمون تا با وجدان ارام خود کشی کنم اما وقتی خواستم حرف بزنم و از او ملتمسانه می خواستم که فقط گوش کند . چنان پاچه ای گرفت که حس انتقام جویی در من را تحریک کرد و تصمیم خودکشی را چند سالی به عقب بیاندازم و از این دختره ... صفت انتقام بگیرم و اینچنین شد که همچنان زنده ام .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 12:7  توسط منوچهر ابراهیمی
|
بعد از خاطره ی قبلی که دانشگاه رو حسابی ترکونده بودم نیاز بود یک ترم را با ارامش بگذرانم اما مگر می شود ترم تمام شود و منوچهر ابراهیمی بیکار باشد ؟؟؟؟!!!!!!!! عمرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ازانجایی که خاطره ی قبلی غلط زیادی بود و از ان به بعد زیر ذره بین بودم برای ترمیم چهره پیش بر و بچ دانشگاه که مثلاسرم به سنگ خورده و ادم شدم.(ارواح......)
گفتیم یک بار دیگر کله خری کنیم خلاصه در فکر جور کردن سوژه ی تازه ای بودیم . که فکری ناب به سرم خطور کرد که با تمام خاطره های قبلی دانشگاه برابری مینمود خلاصه شب چهار شنبه برو بچ رو در جریان فکر نابم گذاشتم و در حالی که پیتزا میزدیم تو رگ نقشه ی فردا رو که یک چهار شنبه ی تاریخی طلایی نه طلایی تاریخی اصلا چهارشنبه ی خاص بود را شرح دادم چون به کمکشان نیاز داشتم . خلاصه فرداش که چهارشنبه بود بعد از کلاس اخر روزُخانم ب-ب (عمه ی فولادزره) را خفت کردیم و خیلی جدی گفتم:تلفن منزل را لطف کنید تا مادرینا ُخدمت برسند .ولی با همه ی جدیت و رسمیت چون به ته ته پته نیفتادم و تپق خجالت نزدمو به قول شیطان بزرگ تو چشمای دختره زل زدم و گفتم زنم می شی؟؟!!!!!!!!!
(به قول همکلاسی خوبمان مرجان خانم تو که دختررو نمی خواستی چرا این کارو کردی ؟ در اون موقع جوابی نداشتم اما حالا می دانم اون دختره کثافت حقش بود اون بلاسرش بیاد . اخه منوچهر تو انتخاب سوژهاش اشتباه نمی کنه )
از انجایی که دختره خیلی خیلی باهوش بود سریع گرفت که گذاشتمش دستگاه ایشون هم ما رو سر کار گذاشت و تو خماری و یک جواب درست و حسابی نداد ببینیم رفته دستگاه ا نه؟
حالا که فکر اون روزو می کنم هم خندم میگیره از برو بچ که کوچه بغلی مخفی شده بودند و به خواستگاری کردن من می خندیدند و هم دلم می سوزه برای دختره که فکر کرد ما واقعا خاطر خواش شده ایم و واقعا داریم خواستگاری می کنیم
بماند . بازی با سرنوشت دختر مردم همانا و افتادن از درس زندگی همانا!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 12:6  توسط منوچهر ابراهیمی
|
در ترم سوم بنده کرمی ریختم تاریخی و شد شاه بیت کارهای بنده و هنوز هم که هنوزه نقل محافل خصوصی بچه های دانشگاه در مرور خاطرات گذشته شان است
روزگار اینطور چرخید که:
همه چیز از ظهر ان روز که استاد طرح ازمایشات کشاورزی (استاد دو دره باز بزرگ)برای غیبت های مکررش کلاس جبرانی گذاشته بود ُشروع شد. ازهمان چهار شنبه های طلایی تاریخی یا تاریخی طلایی اصلا ولش کن چهار شنبه های خاص !.بگذریم به خاطر انکه درترم اول مشروط شده بودم تمام برنامه های درسی به هم ریخته بود و مثل بقیه ی بچه های کلاس نتوانستم برنامه ی ترم جور کنم و ناهماهنگ بودم خلاصه ان روز چهار شنبه بعد از ضهر کلاس داشتم و هیچ ادم عاقلی کلاسی که سر برنامه است و حضور و غیاب ثبت می شود را رها نمی کند و سر کلاس جبرانی خارج از برنامه که استادش هم حضور و غیاب نمی کند و اساسا خودش پایه ی غیبت است برود. خلاصه در سلف دانشگاه نهار می خوردیم سبزی پلو با ماهی غذای محبوب من در ان زمان ُچون پیمان کاران محترم اشپزخانه هیچ رقمه نمی توانستند از ان بدزدند (البته الان دیگر از سبزی پلو با ماهی دانشگاه اصلا میل نمی کنم)سر به سر بچه های داخل سلف گذاشتیم وبحثمان کیشد به سمت خانمها و چرخید و چرخید و رسید به خانم م-د و گیر کرد سر ایشان و اظهار نظر های عجیب و بیشرمانه ی اقایون نسبت به ایشان و بنده در مقام دفاع از ایشان برامدم (از بس دختر با شعور و معرفتی است مثل یک دانه خواهرم دوستش دارم)و با بحثی منطقی یکی از اقایون را سنگ روی یخ کردم سپس یادم افتاد من نمی توانم سر کلاس جبرانی برم از همون اقایی که سنگ رو یخش کردم و اتفاقا هم کلاسی بودیم ملتمسانه خواهش کردم که سر کلاس خوب جزوه بنویس که ایشان فرمایش کردند:بیلاخ!...لغت!برو از خانم م-د که طرف داریشو می کنی بگیر من هم که بهم برخورده بود گفتم نامرده هر که نگیره و خلاصه بعد از کلاس جزوه رو از صحابش گرفتم و کپی کردم و بردم که به صاحبش بدم (در عرض کمتر از دو دقیقه)که پیدایش نکردم و گفتم بیخال حتما می اید سر کلاس عمومی بعد که داریم ومن نمی دانستم که کلاس نمی اید این بزرگوار . طبق معمول با شیطان بزرگ و باقی دوستان گرم بودیم به جک گفتن و خندیدن ته کلاس ؛که من گفتم عجب دستخطی دارد این سرخور !!!!!(با عرض پوزش از خواهر خوانده ی گلم) که شیطان بزرگ گفت با با ! دمت گرم عجب شجاعتی داری از اون دیو صفت جزوه گرفتی ؟ گفتم چطور مگه!گفت بابا ما یک دفعه خواستیم سر صحبتو باز کنیم کاری کرد که تا اخر عمر پشیمون شدیم .گفتم شاید شرایط یک اقا بودن را خوب رعایت نکردی و بیشعور بازی در اوردی و الا از اون دخترای با جنبه و با فهم و شعوره که اگه جنتلمن باشی درست برخورد می کنه(البته از این دخترا یک در میلیون پیدا می شوند )گفت با این حال خیلی کله خری که خودتو خیس نکردی با اون...حرف زدی گفتم کجاشو دیدی می خواهی کاری کنم که اندر کفش بمانی؟؟؟گفت مثلا گفتم می خواهی یک تیکه ی ناب براش بنویسم در جزوش؟!گفت خیلی کله خری اگر نوشتی و دادی بهش پنج هزار تومان به تو پول می دهم (توجه داشته باشید پنج هزار تومان در ان موقع سنجانی جماعت گرفتن کاری بس دشوار بود اخه اصفهانی ها به خداوند گفتند خداوندا از اصفهانی جماعت خسیس تر هم در دنیا هست؟جواب امد به!خبر ندارید که اگر خساست تان را صد برابر کنید هنوز باید پیش جماعت سنجانی لنگ انداختن بادتان!!!!!!!!!!!!) من گفتم الان اگر ایین داشت وبه سر کلاس امد با اتود می نویسم و بهش می دم اخه کلاس عمومی و بچه ها با تاخیر حتی تا اخر ساعت وارد کلاس میشدند . در همان موقع یک دختر خانمی وارد کلاس شد و من کپ کردم یعنی کوپیدم از ترس فکر کردم همان خانم م-د است و بعد برایش این جملهی تاریخی را نوشتم:یکم بخند تا بشه دو ثانیه به قیافت نگاه کرد اخه وقتی اخم می کنی خیلی زشت،ادم یاد ننه ی فولاد زره می اندازی خلاصه انروز دختره نیامد سر کلاس و ما ندیدیمش تا هفته ی بعد جزوه دستم بود و من انرا پاک نکردم پسره (شیطان بزرگ) فکر می کرد من پاکش کردم دوباره منو شیرک کرد که بده بهش و من هم دادم و دادن همانا و رفیق فضول عتیقش(خاله ی فولاد زره)جلوی چشم ما خواندن همانا و ترکیدن دانشگاه همانا و کمیته ی انضباطی و فرهنگی و تعهد دادن و به پای دختره افتادن هماناووساطت شیطان بزرگ و اقای معتمد کلاس وچند تن از دوستان هماناو افتادن طرح ازمایشات طبق قانون کنش واکنش نیوتون همانا
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 19:25  توسط منوچهر ابراهیمی
|
در ترم دوم بیشتر به فکر رفع و رجوع مشروطی ترم پیش بودم ولی.
ولی ترم تمام شود ومنوچهر ابراهیمی مثل بچه ی ادم درس بخواند و هیچ گونه کرمی نریزد؟!!!!!!امکان ندارد. در روز چهار شنبه سر موضوع جمع اوری نمونه ی گیاه شناسی............(به علت اشاعه ی مردانگی و جلوگیری از اموزش بی معرفتی و نامردی از ادامه ی ثبت این خاطره معزوریم)
بماند طبق همان اصل هر کنش واکنش نیوتون هنوز هم که هنوزه بعد از گذراندن چندین ترم گیاه شناسی۲ پاس ننمودم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 23:20  توسط منوچهر ابراهیمی
|
در ترم اول زیاد شلوغ بازی در نمی اوردم چون هنوز طبق عادت در انزوا بودم و طول داشت تا یخم واشه به قول معروفُ
و به قول شیطان بزرگ (یکی از رفقا ی اقا که ترم ۲ با او شدم اشنا)صدا از دیوار در میاد ولی از منوچهر ابراهیمی در نمی اید.واینطوری بود که داشت ترم تمام می شد ولی من هنوز هنوز کرم خود را نریخته ام امکان ندارد منوچهر ابراهیمی ترم را تمام کند و مثل بچه ی ادم و کرمی نریزد روی دختر مردم
خلاصه در روز چهارشنبه طلایی تاریخی نه تاریخی طلایی اصلا ولش کن چهارشنبه ی خاص جلسه اخر کلاس ازمایشگاه یکی از دروس ترم اول که قرار بود گزارش کار تحویل بدهیم و نمره اش اضاف به امتحان شود و گروه اقایان گروه اخر بود من هم به همراه چند تن از اقایون با شخصیت و. با مرام در فرصتی ۵دقیقه ای فقط ۵ دقیقه که تلفن استاد ازمایشگاه زنگ خورد و ایشان برای پاسخ دادن به ان ازمایشگاه را ترک گفته بود گزارش کار های تمام خانم هی کلاس را بررسی و از اسامی دخترانی که خوشمان نمی امد (البته من که هیچ پیش زمینه در مورد خانم ها نداشتم و مطعاقبا هیچ احساسی)طبق دستور اقای (ر-س)گزارش کار های مورد نظر را به طرز وحشتناکی منهدم گشت و باقی گزارش کار ها که اثرات دختران خوب از لحاظ ان اقا بود روی میز استاد باقی ماند و ترتیب اثر داده شد و از انجا که به این قانون نیتون خیلی اعتقاد دارم که هر کنشی واکنشی دارد می دانستم که چوب ان حرکت را خواهم خورد و اتفاقا در همان درس به طرز فجیه افتادن همانا و مشروطی در ترم اول همانا و تاثیرش در تمام طول زندگی دانشجویی همانا
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 18:31  توسط منوچهر ابراهیمی
|
پس از ان که با مختصری شرح حال قبل از ورود به دانشگاه خودُبرایتان پیش زمینه ای فراهم کردم توضیحاتی در مورد بنده و بانوان فرهیخته ی دانشجو اتفاق افتاده ارائه دهم تنها در مورد قسمت خاطرات زنانه زندگی دانشجویی اشاره می کنم چون قسمت مردانه نه جذاب است ُو نه مهلت پرکردن این وب را دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 9:55  توسط منوچهر ابراهیمی
|
از انجا که با درخواست وافر بچه های دانشگاه برای انتشار خاطرات دانشکدهُ
بران شدم تا گزیده از خاطرات دانشکده را در این فضا قرار دهم
برای اشنایی بیشتر شما با این خاطرات بعضی از دوستان را برایتان معرفی می کنم
۱.اقای(س ح س) شیطان بزرگ. مثل شیطان دوست داشتنی
۲.اقای(ا ح ن پ م) معتمد کلاس.خیلی بچه ی گلیه
۳.خانم(م د ن) ننه فولاد زره.خیلی با معرفته گرفتار معرفتشم
۴. خانم(ر ر)خاله فولاد زره.بچه خوبیه از هر لحاظ ولی دیدید از یکی همین جوری خوشتان می اید بی دلیل ُبنده از ایشان بدم می اید همین جوری بی دلیل
۵.خانم(ب ب)عمه فولاد زره.نظری ندارم
۶.خانم(ر ب ت)ننه بزرگ فولاد زره.با جنبه است از هر لحاظ
۷. اون دو تا دیوانه ها.دختر خاله های فولاد زره.بچه ترازانند که در موردشان حرف بزنم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 14:11  توسط منوچهر ابراهیمی
|
سرتان را درد نیارم با وارد شدن به دانشگاه و صحبت های صریح مادر عزیزتراز جان در مورد ازدواج بالاخره حرف دلی که ۱۳ سال منتظرش بودم که باز گو کنم برای مادرم گفتم که با بردن نام دختر مادر سریع واکنش نشان داد و با باز کردن زوایایی از زندگی دخترک که از دیده ی عاشق من به دور مانده بود نظر بنده را نسبت به ازدواج به کلی عوض کرد و اکنون ان دخترک را گاهی در خیابان می بینم اتش زیر خاکستر شعله ور می شود و با تمام وجود می سوزاند مرا
اما
دیگر شور وصال و رسیدن ندارم
افسوس و صد افسوس که عشق دخترک از دل من برون نرفت و نتوانستم هرگز،هرگز،هرگز،هرگز،هرگز،هرگز،هرگززدوباره عاشق شوم ؛افسوس هنوزم دارم می سوزم
+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 0:33  توسط منوچهر ابراهیمی
|
بعد از ان لحظه ی طلایی و تاریکی اشنایی وصال که دقایقی بس شیرین و قطعا تکرار نشدنی است گذشت دیگر کار بنده در تمام دوران زندگی دانش اموزی شده بود فکر کردن به مریم بانو و تمام روزها را شب می کردم شبها را به خورشید صبح می رساندم تا شاید در طول مسیر مدرسه به خانه یا بلعکس ببینم جمال روی یار را!!!!!!!!
جالب است در طول عمر عاشقی بنده که قریب ۱۴ سال است بنده با معشوق کلامی حرف نزده ام شاید در نگاه اول بسیار مسخره اید در نظر
ولی رفقایی که عاشق شده اند می دانند چه می گویم چون خیلی سخت است برای اولین بار با کسی که از تمام وجودت او را دوست می داری سر صحبت را باز کنی هر چند خیلی مشتاقی اما ترسی از اعماق وجودت که نکند خراب کنی و او را از دست بدهی مانع حتی کلمه ای سخن گفتن می شود. افسوس که این اولین بار هرگز برای من اتفاق نافتاد شاید در اطرافم منو چهر ابراهیمی ای که عاشق سوخته و درد کشیده نبود که مرا مجبور کند اولین باری را بسازم.(قابل توجه دوستان بی وفا)((اقایون!!!!!!!!!!!!!!!!))
هر روز کار من شده بود انجام وظایف روزانه که فرصتی دست دهد تا چشمان گیرای معشوق را زیارت کنم لحظه ای بدون حتی سخن گفتن یک کلمه این روال هر روز ادامه داشت تا خانواده ی بنده تصمیم گرفتند منزل را تغییر دهند و از اپارتمان سه خوابه ی ۱۲۰ متری به منزلی ۲۵۰ متری هجرت کنند که تمامی اعضای خانواده موافق بودند الا من عاشق که به شدت در مقابل این تغییر مقاومت می کردم و پدر گرام از بنده دلیل محکمه پسند خواست و بنده چون نتوانستم سخن دل گویم به ناچار سکوت کردم به این تغییر بس جانسوز تن دادم چون هنوز سنم کم بود و شاید خجالت از روی گل پدر گرام می کشیدم که بگویم ته تقاری ۱۴ ساله ی جناب عالی عاشق ته تقاری ۱۴ ساله ی همسایه شده است و گذشت و گویند هر که از دیده رود از دل برود ولی از دل من برون نرفته که هنوزم دارم می سوزم
فقط بنده را که نو جوانی با روحیه و مشتاق و خوش اخلاق و اجتماعی بودم تبدیل به ادمی بد اخلاق مغرور کم حرف و منزوی ساخت که فقط خود را با کتاب های دبیرستان سر گرم می کرد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 18:30  توسط منوچهر ابراهیمی
|
دیشب در حال بررسی دفترچه ی خاطرات بودم که به این شعر گونه بر خوردم شاید برایتان جالب باشد
سوختم در نگاه سردت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
درحالت سرد کو چه ی باران زده ی عشق
سوختم در نگاه سردت چرا؟
اکنون که لطافت و سردی کوچه
در وجودم شورانگیز شده
وسرمای سردت برف کرد باران لطیف اشکهایم را
ذوب در عشق شدم
باشور و هیجان
تنها تو را می خواهم
سوختم در نگاه سردت چرا؟
ساختم با چشمان عاشق
ان نگاه را به گرمی عشق
و از لهیب حرارت سردی نگاهت
در اخرینشعله ی زبانه دار عشق
منجمد شدم چرا؟
سوختم در نگاه سردت چرا؟
وجودم فناست
امیدم یاس است
سوختم در نگاه سردت چرا؟
چرا این عشق
تنفرزاده؟
چرا گل محبت
خار ستم گشته؟
در نگاه تو گرمی عشق به
سردی تنفر چرا؟
و ان قهقه ی تلخ
از وجود بی وجود خود
بی خبر از این تکه دلم
سوختم در نگاه سردت چرا؟
و از لهیب حرارت سردی نگاهت
امیدوار شدم که باز هم می توانم
که دل بدست اورم
پس دل نمی شکنم
چرا که شاعر می کند نطق:
((تا توانی دلی بدست ار
دل شکستن هنر نمی باشد))
و در این راه پر پیچ و خم
از کس بی کسان کمک می طلبم
سوختم در نگاه سردت چرا؟
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 19:47  توسط منوچهر ابراهیمی
|
در ان نگاه اول چنان چشمهایم را درون چشمهایش دوختم و عمیق نگاهش کردم که انگار ۶۰۰سال است این دختر شش ساله را می شناسم از عمق وجودم
نمی دانم بنده در شش سالگی عاشق چه چیز ان دختر شدم که هنوزم که هنوزه دارم می سوزم
بگذریم مریم خانم دلبر ما دختری بود که مثال ان ندیده ام به عمرم به زشتی بدقوارگی و بداخلاقی(هر انچه زیباست عزیز نیست انچه عزیز است زیباست و تو عزیزترینی)
در جواب ان خانم همکلاسی دانشگاه که فرمود:اوا!!!! اقای ابراهیمی تو شش سالگی دست چپوراستتو ازهم میشناختی که عاشق شدی ؟!!!!!!!!!!!!!!باید عرض کنم شاید برای شماها(منظورم اکثریت مردم است نه ان همکلاسی بسیار محترم )عرض کنم شش سالگی سنی بس قلیل برای عاشق شدن باشد ولی برای بنده که در یک ونیم سالگی سخن گفتم و در سه سالگی مفهوم عشق و س ک س را درک کرده ام سن کمی نیست انهم پس از گذر از عشق های اتشین و زود گذر را تجربه کرده بودم در سن شش سالگی می توانست یک عشق الهی و اسطوره ای تحقق یابد در ثانی کسانی که عاشق شده اند می دانند که عاشق شدن حساب و کتاب و سن و سال و موقعیت و مکان سرش نمی شود غافل گیرت می کند در صمن خانم (ل-ط)بنده در چهار سالگی دستان چپوراست را از هم باز می شناختم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 19:59  توسط منوچهر ابراهیمی
|
در اپارتمان پایین واحد ما خانواده ای زندگی می کردند که چهار فرزند دختر داشته و فرزند پسر نداشتند به همین خاطر به بنده بهای گزافی می دادند و همیشه چراغ خانه ی انها بودم در ۴-۵سالگی از همسایگانی اینچنین بی بهره شدم وبنده از این هجران داغ دیده شدم که از موقعیت بی بدیل محروم ماندم و افعی غم چنان دور گردنم چنبره زده بود و می فشرد که قالب تهی کردنم نزدیک بود و این مار خوش خط و خال چنان روی سینه ام سنگینی می کرد که دیگر تحمل وزن سنگین ان را نداشتم اما اما ...
شنیده اید که می گویند با یک نگاه عاشق می شوند اما در مورد بنده این گونه صدق نمی کرد بنده بدون دیدن یار عاشق شدم نمی توانم توصیف کنم که چگونه بود ولی می دانستم دلبرک ما دختریست همسن خودمان و مریم نام است و بنده وظیفه دارم ایشان را بیابم پس بران شدم محبوب دلمرابیابم پس گیوهامو ورکشیدم و دور دنیا راگشتم (چرت گفتم اخه در شش سالگی چه می دانستم گیوه ور کشیدن چیست) خلاصه بنده منوچهر ابراهیمی با تمام خصوصیات اخلاقی منحصر به فرد (بداخلاق یکدنده اخمو و البته مغرور)تبدیل شدم به فردی با روابط عمومی بالا و با هر کسی که فکرش را بکنید رابطه برقرار کرده و در پس این تلاش مذبوحانه به دنبال معشوق بودم تا بدانم کیست انکه ما دلداده اش شدیم (واقعا راست گفتا در جهان معجزه ای هست به نام عشق که زیرو رو می کند ادمی را از موجودی تنبل و خودخواه به انسانی بزرگ اندیش و ایثار گر و پر تلاش <هم در مورد خودم اتفاق افتاد و هم چندین بار از نزدیک شاهدش بودم >)خلاصه از وقتی که ما داغ دیده ی همسایگان عزیزمان بودیم دو سه خانوار در ان واحد اپارتمان سکنا گزیدند و پر کشیدند تا اینکه خانواده ای در این منزل شدند که کور سوی امیدم به خورشیدی فروزان تبدیل گشت و بنده بران شدم که وصال عشاق نزدیک است
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 10:50  توسط منوچهر ابراهیمی
|
بنده در زایشگاه اراک(جایی که نود درصد اراکی های اصیل در ان متولد میشوند)در روز سهشنبه ساعت۲۲:۱۰روز۴/۸/۱۳۶۸شمسی مطابق با ۲۳ربیع الاول۱۴۱۰ قمریبرابر با ۲۶ اکتبر۱۹۸۹میلادی پا در این دنیای پرماجرا گذاشتم و زندگی پر ماجرای بنده اغاز شد
از شیرخوارگی که چیز زیادی یادم نمیاد ولی طبق گفته های مادر گرام بنده تنها به مدت سه ماه از نعمت شیر مادر استفاده کردم انهم به تهدید و تزویر سپس مثل یک مرد سرم را بالا گرفتم و چون از همان موقع روحیه ی استقلالطلبی درون من موج میزد با شیر خشک ادامه ی میسر زندگی پر پیچ و خم را طی نمودم
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 1:47  توسط منوچهر ابراهیمی
|
امروز۱۴/۱۱/۱۳۸۸بعداز مدتها سری به دفتر خاطرات زدم میدانید چرا؟امروز توی کافینت نشسته بودم ودر وبلاگ بچه ها ئ ترم پائئنی دانشگاه چرخ میزدم به فکرم رسید که بشینم و وبلاگی طراحی کنم و در ان زندگینامه بیست ساله ام را به تصوئر بکشم سپس استخاره کردم با تسبیح خوب امد و به نظرم هم کار جالبی میباشد فقط در انتخاب اسمش به مشکل خوردم ولی فکر کنم با استقبال بچه ها مواجه شود چون به نظر خودم زندگینامه ام پر از جذابیت و عبرت اموز است
تصمیم گرفتم از مطالب این دفترچه هم استفاده کنم و همچنین با خواندن نظرات و گله های بچه های کلاس که در وبها موجود است شاید دلایل رفتار بظاهر نافورمم با قشر اکثریت خانمهای کلاس را در میان بگذارم
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 1:31  توسط منوچهر ابراهیمی
|